سلام دوست گلم!! امیدوارم از وبلاگم لذت ببرید!! نظر یادتون نره!!! :)

درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب
-->-->--> -->-->-->امروز فکرهایم را کردم. می خواهم او را ببینم.می خواهم حرف هایم را به او بزنم!!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
امروز کسی را دیدم.او به من گفت دوستم دارد.چه کار کنم.یعنی باور کنم؟ قبول کنم؟ نمی دانم! می خواهم فکر کنم!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
امروز هم به کنار دریا امدم.اما امروز متفاوت است.خوش حالم و قلبم درمان شده است.حالا دیگر به تو فکر نمی کنم.تو را از یاد بردم.این را مدیون دریا هستم!!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
امروز به کنار دریا امدم تا با او درد و دل کنم تا خودم را خالی کنم.دریا من را اروم می کند!!
.jpg)
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
دارم تنهاییم را با کتاب خواندن می گذرانم قلبم کمی درمان شده خوش حالم.خوش حال! اما بعضی وقتا یاد تو می افتم نمی دانم چرا؟!؟! اما سعی می کنم حواسم را به کتاب جمع کنم!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
دارم تنهاییم را با کتاب خواندن می گذرانم قلبم کمی درمان شده خوش حالم.خوش حال! اما بعضی وقتا یاد تو می افتم نمی دانم چرا؟!؟! اما سعی می کنم حواسم را به کتاب جمع کنم!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
دیگر دارم سعی می کنم با تنهایی کنار بیایم!! می خواهم فراموشت کنم!! با تنهاییم زندگی کنم!! می خواهم قلبم را درمان کنم ان هم با تنهایی!!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
با قلبم چه کنم؟ ان را شکستی!! تکه تکه اش کردی!! نمی توانم ان صحنه را از یاد ببرم!! حالا چه کار کنم!!!؟؟؟؟؟
.jpg)
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
حس عجیبی دارم،حس می کنم قلبم تکه تکه شده است،من تو را با او دیدم،چرا با او،قلبم شکست،روز ها و شب ها منتظرت بودم اما تو با او خوش حال بودی! من چه احمقی هستم!!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
دیدید؟ گفته بودم! خودم را به دریا سپردم! امروز روز پایان زندگیست،امروز!!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
من گریه نمی کنم،دنبال جایی می گردم که خودم را خالی کنم اما نمی دانم انجا کجاست،نمی خواهم کسی اشک هایم را ببیند،نمی خواهم!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
از این تنهایی خسته شده ام،همه کار کردم ولی هنوزم تنهایم،دیگر چه کنم؟!؟! از تنهایی تمام کارها برایم مسخره و بی خود شده است،چه کار کنم؟!؟!
![]()
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
من اینجا نشسته ام تنها،ارزو دارم روزی تو در کنارم روی این نیمکت بنشینی! به اسمانی پر ستاره خیره شویم..!!
ان روز چه وقتیست؟!؟!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
در اینجا مخفی شده ام،می خواهم تو را ببینم بی انکه بفهمی!! پس کی میایی تا تو راببینم..!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
بی تو تنهایم،می خاهم خودم را به دریا بسپارم،اما امید دارم که تو را خواهم دید!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
دیگه می خواین چی رو ازم بگیرین؟؟ خرسم،سیگارم،صندلی،طناب،دوستام،.. همشون گرفتین دیگه چی می خواین؟؟ دیگه هیچی برام نمونده!! هیچی!! خسته شدم!!!خسته!!!!!!!!!!!!!!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
تنها دوستی که برام مونده سیگاره!! اونم به زودی تنهام می ذاره،چرا کسی پیشم نمی مونه حتی سیگار،اون دردمو ساکت می کرد!! بدون اون چی کار کنم؟؟؟؟ چی کار؟؟؟

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
من خوش حالم!! فرار کردم،از دست تنهاییی،اون دیگه منو پیدا نمی کنه چه خوب!! خوش حالم،من اینجا رو دوست دارم!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
می گن دریا نامرده!!ادمو با خودش می بره طوری که نمی فهمی و غرق می شی!! من دریا رو دوست دارم چون می خواد منو با خودش ببره تا از شر این زندگی پر از تنهایی خلاص شم!!چه خوب!!دوست خوبم دریا منو با خودت به جاهای دوری ببر!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
دیگه خسته شدم از بس همه چیز که گفتم ونگفتم برام تهیه شد،همه فکر می کنن داشتن پول باعث خوش بختی می شه نه،اونایی هم که می گن دوست دارن بخاطر خودت نیست بخاطر مال و ثروت هست،من مشکلم تنهاییه دلم می خواست هیچ پولی نداشتم فقط تنها نباشم یا کسی رو داشتم که منو دوست داره نه مال و ثروتمو....!!!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
دوست دارم ادما پیشم باشن تنهام نذارن همه فکر می کنن من شادم اما زیر لبخندم یه غم بزرگه، بزرگ اونم تنهایی!!
دوست دارم وقتی دستمو بر داشتم چشما مو باز کردم کلی ادم ببینم که دستشونو به طرف من دراز کردن و می خوان کمکم کنن!!
اما چنین اتفاقی امکان پذیر نیست،وقتی چشمامو باز می کنم کلی دست می بینم که مال زنده ها نیست اونا مردن یعنی منم مردم که فقط مرده ها کمکم می کنن....!!!!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
همیشه می خواستم پرواز کنم،بدون کمک کسی،بدون وسیله ای!!یعنی امروز همون روزیه که می خوام پروازکنم یا بازم رویای همیشگیمه نه واقعیه می خوام برم اون بالا بالا ها اما من زیر قولم زدم با کمک یه تتناب و صندلی روحمو به اسمونا رسوندم،الان همه من و اون پایین می شناسن و دارن برام گریه می کنن اما نمی دونن من اونا رو تو روزای تنهاییم می خواستم نه الان من این بالا شادم کلی دوست دارم کلی... !!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
چرا من باید زندگی کنم؟ اصلا بایدی هست؟فکر نمی کنم؟! من دیگه از تنهایی خسنه شدم خسته می خوام بااین سیب یه زندگی جدیدو شروع! می تونم؟این سیب منو به اون چیزی که می خوام می رسونه نه؟بلا اخره از تنهایی راحت می شم!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
همیشه یه جا می شینم و به زمین خیره می شم،خیلی فکر می کنم فکرای جور واجور من فقط می خوام تنهایی هامو پر کنم....!!!

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
می خوام برم یه جای دور خیلی خیلی دور جایی که بتونم خودمو توش پیدا کنم بدونم کیم،اما نمی دونم که اینجا ی دور کجاست،کجا باید دنبالش بگردم؟؟؟؟ کجا؟؟؟

برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
می خوام قلبم و پنهان کنم تا کسی احساسم و نفهمه ولی قلبم نمی زاره می گه این کارو نکن ولی من اونو دور از همه نگه می دارم اما با این کار خودمو تنها می کنم،تنهای تنها..!!!!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
هر وقت حیونی بزرگ کردم یه بلایی سرش اومد از این به بعد دارم سعی می کنم ازشون فاصله بگیرم و از دور دست ها نازشون کنم و بهشون بگم دوسشون دارم اما انگار اونا نمی خوان از من دور باشن ولی من می خوام اونا اسیب نبینن...!!!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
تنها کسی که راز های منو می دونه و به کسی نمی گه، همیشه با منه ،زیر قولش نمی زنه ،موقع خنده،گریه و شادی هام باهامه،همیشه هم دردمه،همیشه ساکت و فقط بهم نگاه می کنه و بهم گوش می ده،درکم می کنه،ازم سوال نمی پرسه و خودش دردمو می دونه این انسان نیست عروسکمه که 7 ساله دارمش و با تمام وجود دوسش دارم...!!!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت
کوچیک که بودم دو تا خرگوش داشتم علافه ی زیادی بهشون داشتم همیشه باهم بازی می کردیم ظهرا پیشم می خوابیدن....!
اسماشون (انالیز)و(نازگوش)بود.هر دوتاشون دختر بودن،خیلی هم دیگرو دوست داشتن!!
اونا شبا توی قفس می خوابیدن صبح ها میومدن بیرون،یه روز خواب بودم دیدم صدا میاد بلند شدم رفتم دیدم نازگوش همش خودشو می زنه به قفس بعد که منو دید سرش و گذاشت رو انالیز بعد من دیدم انالیز مرده،انالیز و برداشتم بغل کردم فقط گریه می کردم،نازگوش اومد بغلم پیش انالیز گرفت خوابید بعد 5 دقیقه مامانم اینا اومدن خونه دیدن من دارم گریه می کنم و انالیزو نازگوش بغلمن بعد انالیزو بردن دفن کردن بعد من با نازگوش نشسته بودم گریه می کردم روز بعد از مدرسه بر گشتم دیدم نازگوش نیست مامانم اونو ازاد کرده بود بره و من تنهای تنها با غم انالیز مونده بودم و گریه می کردم...!!!!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت